دست نوشته های موژان تقوی
نوشته های من فرزندان من هستند پس فرزندان من را تصاحب نکنید!
  صفحه نخست       |       تماس با مدیر       |       پست الکترونیک       |       RSS       |       ATOM
 
-می‌خوام جهانگرد بشم. می‌دونی چرا؟!
- واسه دیدن آدمای مختلف؟! فرهنگای مختلف؟! نه نه، فهمیدم، فقط به خاطر اینکه دلت می‌خواد‌.
- آدمای مختلف رو میتونم از طریق خوندن کتاب بشناسم، با فرهنگای مختلف می‌تونم از طریق فیلما و اینترنت آشنا بشم، ولی تا حدودی این قسمت رو درست گفتی، آره، واسه دل خودم می‌خوام جهانگرد بشم.
- عجیبه، دلت چرا چنین چیزی می‌خواد؟!
- ایمممم. خب بریم سر اصل ماجرا، می‌خوام جهانگرد بشم تا تموم عطرای جهان رو ببینم و تست کنم چون می‌خوام موندگار ترینشون رو پیدا کنم. اون وقت پس از اتمام جهانگردی بر می‌گردم همون کشوری که موندگار ترین عطر رو داشت، یه شیشه خیلی کوچیک از اون عطر رو می‌خرم ...
- واستا، اول بگو چرا یه شیشه خیلی کوچیک؟
- واسه اینکه فقط یه دفعه بشه ازش استفاده کرد.
- وا! این همه گشتن برای پیدا کردن این عطر بعدا ...
- واستا میگم چرا، وقتی برگشتم، اون وقت میرم دم خونه دلبر، قبل از اینکه بهش خبر بدم بیاد پایین، اون عطر رو به دستام، موهام و صورتم می‌زنم. بعدا اون که اومد، حتما اول بغلم می‌کنه. بعدش دستاشو میبره سمت موهام تا متوجه بشه مبادا کوتاه‌شون کرده باشم. حرکت بعدیش گرفتن دستام هست تا از سرماخوردنم جلوگیری کنه، آخر سر هم بوسه‌ای روی پیشونیم می‌زنه تا تاییدی بر خاطر جمع ایش باشه. بعدش که بِرِه خیالم تختِ تخت میشه چون هیچ وقت امکان نداره فراموشم کنه. تا بخواد برای لحظه‌ای وسط گیر و دار زندگی روزمره من رو از یاد ببره از طریق حرکت دستاش یا تکون دادن لباسش از گرما یا اصلا تنها با یه نفس عمیق کشیدن من جلوی چشماش ظاهر می‌شم. پس هیچ‌وقت هیچ‌کس جای من رو حتی لحظه‌ای نمیتونه بگیره. حتی پس از مرگم ...
- این حرف چیه. ااا، نزن این حرف رو. چرا به اینقدر دور فکر می‌کنی؟
- مرگ قبل از اومدنش وقت ملاقات که نمی‌گیره جانم. پس من باید به فکر فراموش نشدنم از خاطر دلبر پس از مرگمَم باشم. خب پس از مرگم دلبر دیگه نمی‌تونه شبیه اون عطر رو پیدا کنه، چون هیچ وقت شیشه اون عطر رو دست من ندیده پس از اسمش بی‌خبره. هیچ کس دیگه‌ای هم با احتمال ۹۹ درصد عطر مشابه من رو نمیزنه چون اون حاصل دور دنیا گشتنه. پس عطر من موندگار ترین خاطره در ذهنش و صد البته زنده‌ترین خاطره در تمامی دقایقش میشه.
- عشق تو تنهایی برای سیراب کردن تمامی گلای دنیا کفایت میکنه. بریم قدم بزنیم شاید هضم کردم این حد از علاقه‌ رو.


۱۳۹۶/۰۱/۱۶

توضیح : داشتم یه دکلمه گوش میدادم که حرف از عطر شد و این متن به ذهنم رسید، ولی بعد از نوشتن هر چی دنبالش گشتم پیداش نکردم.


جهانگرد





نوع مطلب : چاپ شده ها ( بدون رمز)، داستان ها، دکلمه نوشت ها، 
برچسب ها : جهانگرد، عطر، دلبر، موژان تقوی، کتاب شعر بابان 3، چاپ شده، اثر ثبت شده،
ارسال شده در: 16 فروردین 96 :: توسط : موژان تقوی
روی لبه بلوار نشسته ام. ماشین ها می ایستند و از هم سبقت می گیرند، می روند و می آیند. آدمها از هر راهی که بتوانند از بلوار عبور می کنند و عرض خیابان را طی می کنند.
سعی می کنم با هر بار قرمز شدن چراغ راهنما به چهره آدم های در حال عبور و راننده های ماشین چشم بدوزم.  شاید چهره آشنایی که دنبالش هستم را پیدا کنم. چهره آشنای من چه کسی جز تو می تواند باشد؟ گمشده و پیدا ی من تنها تو هستی.
ناگهان سه چرخه ای که بار آن گلدان های گل رز و جعبه های بنفشه است پشت چراغ قرمز مجبور به ایستادن می شود.
تنها یک گلبرگ گل رز کفایت می کند برای اینکه من ریز تر خطراتت را مرور کنم.
رویای تو این بود: خانه ای داشته باشی در وسط باغی که دور تا دور آن گلهای رز رنگارنگ کاشته شده باشد. می خواستی این رویایت در آینده به واقعیت بپیوندد.
برای همین من در هر  قرارمان برایت یک شاخه گل رز زرشکی می آوردم. از میان آن همه گل، گل رز را به خاطر رویای تو و رنگ زرشکی آن را به خاطر شباهتش به دل آتش گرفته ام انتخاب می کردم.
این عادتم برای این بود که هر بار از حجم آن باغ رویایی ات کم شود و به گلدان یا باغچه ی کوچکی برسد. تا رویای تو متناسب وضع واقعی من شود اما ...
بعد از مدت ها به شغل دیدبانی مشغول بودن، از فردا به شغل جدیدی مشغول می شوم. به شغل گل فروشی سیار ویژه. ویژه چون فقط گل رز زرشکی می فروشم.
سه چرخه را که خریدم، پشت آن را پر از گل می کنم. آن هم تنها گل رز زرشکی؛ این نشانه من است.
با آن سه چرخه شروع می کنم شهر به شهر گل فروشی کردن، کوچه به کوچه سر زدن، نشانه ات را می دانم. نشانی تو همان جایی است که خانه ای در میان باغ پر از گل رز است. حتما تا الان اویی که در رویایت بود برایت این رویایت را برآورده کرده است.
من نشانی ات را پیدا کردم و به زودی می آیم. شاید منتظرم نباشی ولی من منتظرتم.


1395/02/19






نوع مطلب : چاپ شده ها ( بدون رمز)، داستان ها، متن های ادبی ، 
برچسب ها : گل فروش، گل فروش سیار، موژان تقوی، گواهی اثر، کتاب شعر سال بابان 2، چاپ شده،
ارسال شده در: 19 اردیبهشت 95 :: توسط : موژان تقوی
جعبه های کوچک موسیقی بدون هیچ زبانی سرشار از حرف هستند. بدون کلام ولی پر از حرف.
باید به آنها گوش داد. باید توانست در هر زمان دسته کوچک آن را چرخاند و چشم به برخورد تیکه های کوچک آهنی روی غلتک با آهن های ریش ریش شده  دوخت و به حرف هایش گوش کرد. هر کدام صدا های تعیین شده ای را می دهند ولی می توان بر اساس شرایط صدا هایشان را ترجمه کرد.
با همه زیبایی و منحصر به فرد بودن و خاص بودن شان یک ایراد بزرگ دارند. هرچه با زبان بی زبانی به سازنده ها یشان اعتراض می کنند، به آنها گوش نمی دهند.
مشکل آنها این است که می گویند:
حبابی دور ما قرار دهید و اتصالاتی را برای ما مهیا کنید کنید تا بتوانیم صدای خود را و حرف هایمان را تنها به گوش او در سکوت فضای اطراف برسانیم انگاری تنها ما هستیم و او. او بتواند حرف هایمان را به بهترین نحو معنا کند.
 آنها با نداشتن رضایت به راه های دور و نزدیک با کلی خاطره خوب و بدی که در انتظارشان هست ارسال می شوند.
دلیل سازنده هایش برای قبول نکردن حرف هایشان تنها این مورد می تواند باشد که:
 باید این دسته از حرف ها بلند شنیده شود. باید در فضا پخش شود تا بتواند حسش کند. به درستی معنا کند. به خیالاتش بال پرواز دهد و آنها اوج بگیرند.

نمیدانم از حق کدام یک دفاع کنم!


1395/01/26







نوع مطلب : چاپ شده ها ( بدون رمز)، روز نوشت ها، متن های ادبی ، 
برچسب ها : جعبه موسیقی، کادوی تولد، نت، موژان تقوی، کتاب شعر سال بابان 3، گواهی ثبت، بابان 3،
ارسال شده در: 26 فروردین 95 :: توسط : موژان تقوی
با رفیق‌جان درگیر صحبت بر سر کامپیوتر و تبلت بودیم که به تبلت surface رسیدیم. قرار گذاشتیم اگر هر کدام مان تبلت خواستیم بخریم این مدل را خریداری کنیم. چند روز بعد رفیق‌جان با شور و ذوقی آمد و خبر از مسابقه میهن بلاگ به نام ماشین زمان داد. مسابقه از این قرار بود که سایت میهن بلاگ مسابقه ای به نام ماشین زمان با موضوع من امروز، ده سال قبل برگزار نمود که قرار بر آن شد هر کس نوشته‌ای به هر صورت بر اساس این تفکر که اگر با تجربه و شخصیت الان به ده سال قبل برود چگونه می‌شود؟! زندگی، خودش، اتفاق ها و ...
 دلیل آن شور و ذوق جایزه نفرات برتر بود. به نفرات برتر تبلت surface تعلق می‌گرفت. قرار بر آن شد که هر کدام شرکت کنیم و از سه تبلت دو تبلت را از آن خود کنیم. شرکت کردیم و صبح یکی از روز ها با من تماس گرفته شد و خبر از برنده شدنم دادند اما تا روز مراسم و لحظه اعلام اسامی از برتر یا برگزیده شدنم اطلاعی نداشتم. لحظه ای بعد از  با خبر  شدنم به رفیق‌جان زنگ زدم. متوجه شدم در حرم امام رضا لحظه‌ی آخر خواست دعایی بکند، آن لحظه قرعه به نام من افتاد و دعا کرد که در مسابقه برنده شوم.  
پس از سخنرانی داوران که آقایان  اسدالله امرایی،  سروش صحت و خانم  لیلی رشیدی بودند، اسامی را اعلام کردند و بنده جز نفرات برگزیده شدم و Ipad Air نصیبم شد. نوشته افراد برتر، برگزیده و تقدیر شده نیز در کتابی به نام من امروز ده سال قبل به چاپ رسید و بین خود این افراد توزیع شد.
داوری به این صورت بود که نوشته‌ها را بین ۳ داور به طور مساوی تقسیم شده بود و هر داور دو نوشته یکی به عنوان نوشته برتر و دیگری به عنوان برگزیده انتخاب می‌کرد. نوشته‌ی من به نام تراس خاطره من توسط جناب آقای  اسدالله امرایی انتخاب شد.
قابل ذکر هست که همین برگزیده شدن شروع جدی گرفتن نوشتن برای من بود.
این نوشته در  مجله چلچراغ به شماره ۶۳۹ به تاریخ شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۴ به چاپ رسید.

مهر ۱۳۹۴ 

پ.ن: قابل ذکر هست که هر دو پس از مدتی به تبلت خود رسیدیم.









نوع مطلب : اخبار اتفاق ها، چاپ شده ها ( بدون رمز)، 
برچسب ها : مسابقه، ماشین زمان، تراس خاطره من، موژان تقوی،
ارسال شده در: 30 مهر 94 :: توسط : موژان تقوی
به دور دست ها می نگرم.
منتظر از راه رسیدن رخدادم.
دیر گاهی ست در راه رسیدن به من است.
پرده را کنار می زنم و می نگرم به خیابانی که سراسر خاکی ست.
شاید رخداد با چمدانی که از خوبی و شادی پر شده است همراه با کیسه ای در دست که رویاهای من در آن است برسد.
شاید راه پستی و بلندی دارد و طی کردن آن طول می کشد ولی من می دانم یک روز کنار همین پنجره صندلی دو نفره ای می گذارم. من با رخداد به نوشیدن چای شمال ایران همراه با کیکی که چند لحظه پیش از آن پخته ام می پردازیم.
من گله از دیر آمدنش نمی کنم. تنها به رسیدن رخداد همراه با چمدانی پر از شادی و کیسه ای پر از رویاهایم فکر می کنم و با لبخندی بر لب خوش آمد می گویم.
من به هر آنچه که بخواهم میرسم.



1394/09

 پ.ن: رخداد :اتفاق، پیش آمد.








نوع مطلب : چاپ شده ها ( بدون رمز)، متن های ادبی ، 
برچسب ها : رخداد، رویا، موژان تقوی، کتاب شعر بابان 2، گواهی اثر، چاپ شده،
ارسال شده در: 30 مهر 94 :: توسط : موژان تقوی
چه باد خنکی در حال وزیدن است. چه حس خوبی ست، حس لمس باد همراه شنیدن حرف‌هایش. چه منظره زیبایی. از جایی که من ایستاده‌ام، انگاری همه‌ی شهر زیر سلطه من است. برج میلاد را نگاه می‌کنم، چه زیبا نور پردازی شده است. چقدر همه چیز زیبا به نظر می‌رسد.
چراغ‌های روشن تک‌تک خانه‌ها، اعلام حضور حداقل یک داستان شگفت‌انگیز در هر کدام است.
هنگامی که بر روی سکو های پارک پرواز سعادت‌آباد می‌نشینی، چشم‌هایت را ببند و بگذار ذهنت به آنجا که نیاز می‌بیند ببردت، بگذار در مسیر افکارت حرکت کنی. می‌توانی تنها در چند دقیقه تمام خستگی آن روز را از تن به در کنی.
چشمانم را می‌بندم، میان اتفاق‌های زندگی‌ام در حال گردش هستم تا اتفاقی که سراسر شیرینی ست را بیابم.
یافتم! ده سال پیش، تمام حس ذوق و شوقم خلاصه می‌شد در دیدن فرودگاه از بالکن اتاقم.
باران که می‌بارید، تک‌تک هواپیما های فرودگاه مهرآباد را نشان پدر و مادرم می‌دادم. 
زمانی که از خوش آمد گفتن و بدرقه کردن ده بهار توسط من می‌گذشت ، از روی همان تراس هر صبح پدرم مرا با چشمانش تا رسیدنم به مدرسه بدرقه‌ام می‌کرد و مادرم هر ظهر با انتظار کشیدن بر روی آن تراس به استقبالم می‌آمد.
هنگام بازگشت از مدرسه، با افتخار کلید خانه را در دست می‌گرفتم و کیف چرخدارم را دنبالم راه می‌انداختم و به سمت خانه که در انتهای کوچه بود، حرکت می‌کردم و در جواب هم‌کلاسی‌هایم که جهت حرکتم برایشان سوال بود، انگشتانم را به سمت تراس خانه می‌گرفتم و می‌گفتم: "اونجا خونمونه".
هر بعدظهر من از همان تراس به حیاط خانه‌مان می‌نگریستم تا از آمدن هم بازی‌هایم مطلع شوم. 
هر شب از همان تراس مادر با مهربانی من را صدا می‌کرد تا برای شام به خانه برگردم واین تکرار فرا خواندنم هر بار تا سی دقیقه ادامه می‌یافت.
هر شب که هوا پنبه پنبه ابر های آسمانش را هدیه به زمین می‌کرد، تا صبح بار ها بر می‌خیزیدم و به تراس می‌رفتم تا مقدار برف را با چشمانم از طریق پشت‌بام خانه روبه‌رویی‌مان، اندازه‌گیری کنم تا از خبر تعطیلی مدرسه‌ام زودتر از گوش‌دادن به اخبار با خبر شوم.
ده سال پیش تمام خاطره من در تراس آن خانه خلاصه می‌شد.
چه مرور خوبی بود، چقدر این خاطره‌ها و آن خانه را دوست دارم. هنوز هم گاهی به دیدن آن خانه می‌روم و به تراسش نگاه می‌کنم. ده سال پیش که ده ساله بودم تمام شادی من در شیطنت‌های بچگانه‌ام خلاصه می‌شد، تمام خواسته‌هایم قابل دست یافتنی بودند. تنها غمم، بالا رفتن از پله‌های چهار طبقه‌ای خانه‌مان بود. زندگی طعم شیرینی داشت. دغدغه‌ام قشنگترین شدن کاردستی‌ام میان کاردستی بچه‌های کلاس بود.
به فکر فرو می‌روم و با خود می‌گوییم: ده سال پیش با تجربه و شناخت الانم اگر بودم، چه می‌کردم؟ 
ده سال پیش اگر می‌دانستم افراد برای به اهتزاز در آوردن پرچم خود دیگری را سکوی پرتاب خود قرار می‌دهند، دیگر بذر مهربانی بی‌دلیل در دل هر کس سعی نمی‌کردم بکارم.
ده سال پیش اگر می‌دانستم زندگی و آدم ها و رفتار ها شاید بشود گفت شامل تنها تعداد انگشت شماری قاعده ثابت هستند و کل آنها استثنا هستند دیگر نمی‌تواستم برای رفتار های اشتباه آدم‌ها برای خودم دلیل بیاورم. دیگر هدف‌هایم برایم معنای دست‌یافتنی نمی‌داد.
ده سال پیش اگر می‌دانستم هر آهی که از عمق وجود می‌آید حقیقی نیست و هر بیماری واقعا دارای آن بیماری که می‌گوید نیست. دیگر نمی‌توانستم تا کسی را می بینم دلم به درد آید و بی تفکر کمکی به او بکنم.
اگر ده سال پیش با تفکر و شناخت الانم زندگی می‌کردم در واقع دیگر بچگی نمی‌کردم، وارد دنیای آدم‌نما ها می‌شدم که حرف‌هایشان هیچ شباهت به عملشان در شرایط غیر مناسب ندارد. آن وقت دیگر از کمکی که به پیرمردی کردم تا میوه‌های خریداری‌شده‌اش را به خانه برساند لذت نمی‌بردم یا شاید اصلا انجامش نمی‌دادم. دیگر از کمکی که به هم‌کلاسی‌ام در درس می‌کردم سرشار از حس شادی نمی‌شدم. دیگر خیلی از کار ها را که نشان انسان بودن هست را نمی‌کردم. 
الان همان طعم شیرین آن تجربه‌ها و احساس‌ها باعث شد هنوز هم بی‌دریغ سعی در پخش‌کردن بذر مهربانی کنم و باز هم با شنیدن درد و مشکل هر فردی در خودم فرو روم و در حد توانم به او کمک کنم . 
ده سال پیش اگر آدم الان بودم مطمیناً آدم ۲۰ ساله‌یی که هستم، نبودم.


1394/05

توضیح: این نوشته ایراد های بسیاری دارد که با خواندن از رویش متوجه شده ام اما نوشته‌ی اصلی‌ای که با آن در مسابقه شرکت کرده‌ام را ترجیح می‌دهم قرار دهم. در واقع بدون رفع کردن ایراد هایش. بابت ایراد هایش شرمنده






نوع مطلب : اخبار اتفاق ها، چاپ شده ها ( بدون رمز)، 
برچسب ها : تراس خاطره من، موژان تقوی، میهن بلاگ، من امروز ده سال قبل، ماشین زمان، چاپ شده،
ارسال شده در: 28 شهریور 94 :: توسط : موژان تقوی

رعنا، عزیزم، بیا کنار من قدم بزن. چرا عقب می مونی؟ بهت می گم عصا بردار ولی گوش نمی دی. لجبازی دیگه. عصا فقط مال پیرا که نیست. تو با این که مدت هاست چهره ت تغییر نکرده ولی خب سنت که بالا رفته. بیا دستامو بگیر که با هم قدم برداریم. پا به پای هم راه بریم.

پیر مرد در جنگلی پوشیده از برگ های پاییزی که همراه با هر گامش صدای از هم گسستن تن برگ ها به گوش می رسد در حال قدم زدن هست. گه گاهی برگ هایی رقص کنان از سر هو هو کردن باد پاییزی که اندک سرمایی با خود به همراه دارد از درختانی که انگاری دستشان به خدا می رسد به زمین می افتدند. گهگاهی صدای قار قار کردن کلاغ ها آرامش آنجا را بر هم می زند. با هر بار وزش باد صدایی همچون صدای جاروی رفتگرانی که برگ ها را جارو می کنند به گوش می رسد.

رعنا، یادته با هم برای این که پدرت ما رو نبینه می اومدیم اینجا و چقدر دوتایی خاطره سازی کردیم؟ تو راه می رفتی و می شستی و می خندیدی ، من از تو عکس می گرفتم. حالتیت رو از قلم نمی نداختم. تو دستامو می گرفتی و می گفتی: بیا بدوییم، صدایی که میاد قشنگ میشه. اون موقع هم درختای اینجا بلند بودن.

پرستار به او دارویی تزریق می کند و به دستگاه هایی که به پیر مرد متصل است نگاهی می اندازد و می رود.

برگ های سبز درختان با وزش باد صبحگاه بهاری رقص کنان حرکت می کنند و نور خورشید به سختی خود را از میان انبوه برگ ها رد می کند. پیر مرد قارچ کوچکی بر روی زمین نم ناک جنگل می بیند. کنارش می نشیند و شروع به نوازشش می کند. 

رعنا، بیا ببین چی پیدا کردم. یه قارچ. یادته مسابقه می ذاشتیم هر کی بیشتر پیدا کنه؟ بعد اونها رو به سیخ می کشیدیم و پیش هم انگار غاز بریونی می خوردیم. روی تنها تخته سنگی که اینجا بود می شستیم؟ الانم هوسش رو کردم. گور پدر پیری و مریضی. بیا بازم با هم پیدا کنیم. بدون در میون بودن مسابقه ای.

پیر مرد آن قارچ را از زمین جدا می کند. تکیه بر عصایش می دهد، بر می خیزد و چشم به زمین در پی قارچ می دوزد. کلاهش را از روی سرش بر می دارد و دانه دانه قارچ ها را در آن قرار می دهد.

پسر پیر مرد عکس مادر خود را که درکنار پیر مرد بود را برمی دارد و نگاه می کند. دستان پدرش را می گیرد و سرش را بر روی دست های چروکیده او قرار می دهد. از روی دست تنها دانه های اشک از پی هم در گذرند.

رعنا، می دونی چند مدته که نیومده بودیم این طرفا؟ همیشه برای قدم زدن و متوجه نشدن بابات اینجا رو انتخاب می کردیم. از این به بعد دیگه ترسی از دیده شدن نداریم. این دفعه برای اینکه اینجا همیشه یادمون باشه قبل از کوچ کردنمون بیا یکی از تنها دارایی اینجا به جز درخت که کلاغ هست رو بگیریم و با خودمون ببریم.

پسر پیر مرد ناگهان سرش را از روی دست پدر بر می دارد و دستانش را رها می کند و به انگشتان پیر مرد چشم می دوزد تا بتواند بفهمد حسش توهم بوده یا واقعیت. انگشتان پدر تکان می خور . پسر به تندی سراغ دوست صمیمی اش می رود که پزشک پدرش هست.

دکتر که می آید با نگاه کردن به علائم روی دستگاه ناگهان صورتش جانی دوباره می گیرد. رو به دوستش می کند و می گوید که: خطر رفع شد. باورم نمیشه. معجزه شده. اون می تونه دوباره با تو به خونه بر گرده. اما سه قدم بیشتر نمی تونه راه بره. حواست کامل باید بهش باشه. هر ثانیه ممکنه تفاوتی تو وضعیت جسمیش رخ بده. بهتره که یه خدمتکار بگیری. البته وجود خودت بهتره براش. 

از بلندگوی بیمارستان دکتر را صدا می زنند. دکتر می گوید: برم شاید بازم با معجزه ای رو به رو شدم.

لبخندی از ته دل بر روی صورت هر دو نفر نقش می بندد. پسر پیرمرد با نگاهش که تنها برق شادی و حس تشکر در آن معلوم است، دکتر را بدرقه می کند.

دکتر چند قدمی نرفته باز می گردد و می گوید: اون کلاغ رو اگر می توونی با رضایتش رها کن یا ببر جایی که پدرت نبینتش تا رعنا براش تداعی نشه. 

پسر پیر مرد می گوید: اخه اون تنها بازمانده از اون جنگل و کشورشه.

دکتر وسط حرفش می پرد و می گوید: اون کلاغ براش یاداور اون جنگل و مادرته که باعث میشه گهگاهی به این وضعیت بیوفته و از زمان حال رها بشه و در گذشته سیر کنه. این دفعه بخیر گذشت شاید دفع بعد ...

دکتر با عجله پی دیدن معجزه دیگری می رود و پسر دستان پدرش را می گیرد. گرم شدن تدریجی اش را احساس می کند. منتظر باز کردن چشمان پدرش می ماند تا اولین تصویری که پدر می بیند صورت پسری باشد که شبیه رعنایش هست.



1394/04

پ.ن: بر اساس عکس متن نوشته شده است. عکس در سایت "بازینام" قرار گرفته بود.

این داستان در آدرس مقابل در این سایت قرار گرفته است : http://bazinam.rozblog.com/art/2296

و همچنین در کتاب شعر سال بابان 2 نیز به چاپ رسیده است.







نوع مطلب : چاپ شده ها ( بدون رمز)، داستان ها، 
برچسب ها : موژان تقوی، رعنا، کتاب شعر بابان 2، گواهی اثر، چاپ شده، خاطره جنگل،
ارسال شده در: 30 مرداد 94 :: توسط : موژان تقوی

خب رفیق وقتشه که با هم کمی حرف بزنیم. من حرف بزنم وُ تو کمی با غم من بسوزی. کمی رفیقانه رفتار کنی تا شاید من آروم بشم.

تو که وضعیت منو می دونی. تو ویژه ای چون به طور اتفاقی پیدات کردم. شاید رفیقای مشترک دیگمون که یه سری ها سوختن وُ رفتن و یه سری هم که رفیق نیمه راه بودن از وضعیت من باخبر باشن. مثلا رفیقیم دیگه! می دونی، زندگی سخته!  پشت سر هم مایوس شدن و بد بیاری، پشت هم رنجش و ناراحتی. ولی مهم اینه که شما ها هستید تا آرومم کنید. هه. شما ها!

 مرسی بهمن من .

اَه، بازم  صدای این تلفن در اومد. 

تو اینجا بمون و با تعریف های من از خودت کلی کیف کن تا من برگردم.


_الو ؟! ...

_هان ؟! ....

_ندارم بابا، ندارم. چه طوری پرداخت کنم وقتی ندارم ؟؟ احمق.

از برق می کشمش که  دیگه جواب ندم و  راحت!

  

 ااا؛ چی شدی؟! تو هم تحمل دردا و سختی های منو نداشتی؟! سوختی مثل یه رفیق و رفتی ؟! باشه .

باید برم  به مغازه دار بگم: "به یه بسته رفیق جدید نیازمندیم!"

 


1393/10


پ.ن: پس از شنیدن مشکل یک آشنا و پناه بردن او به سیگار برای فرار از فکر ها و مشکلات









نوع مطلب : چاپ شده ها ( بدون رمز)، داستان ها، 
برچسب ها : موژان تقوی، سیگار، کتاب شعر سال بابان 3، بابان 3، گواهی ثبت،
ارسال شده در: 18 بهمن 93 :: توسط : موژان تقوی


 
درباره وبلاگ
دختری هستم که ۲۱ فرودین ماه ۱۳۷۴پا به این دنیا گذاشتم. از دوران مدرسه گه‌گاهی برای دل خودم دست به قلم می‌شدم اما در دوران دبیرستان نوشتن را کمی جدی تر گرفتم. تا اینکه در سال ۱۳۹۴ در گفت‌و‌گویی با رفیق‌جان تصمیم گرفتیم در مسابقه‌ای که وبلاگ میهن بلاگ به نام ماشین زمان برگزار کرد شرکت کنیم. در آن جز نفرات برگزیده شدم. آن نوشته‌ام در مجله چلچراغ به چاپ رسیده است. برگزیده شدنم باعث شد عزمم را برای ادامه‌دادن این راه جزم کنم.
در سال بعدش که ۱۳۹۵ باشد در مسابقه کتابخوانی مجازی جز نفرات برگزیده شدم و ۳ تا از نوشته‌هایم در کتاب شعر سال بابان ۲ توسط انتشارات بابان به چاپ رسید.
در سال ۱۳۹۶ نیز ۴ اثر دیگر من گواهی ثبت اثر گرفت و در کتاب شعر سال بابان 3 نیز به چاپ رسید.
معرفی کتاب، برشی از متن کتاب و داستانک را در وبلاگ یی به آدرس www.fly74.mihanblog.com ، کانال تلگرامی به نام @fly74book و صفحه اینستاگرامی با نام کاربری @fly74.book به ثبت می‌رسانم.
در اینجا نیز داستان کوتاه، اخبار در حیطه نوشتنم، روز نوشت و ... را قرار می‌دهم.


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

قلم می تواند
دستی باشد برای نجات، وقتی غرق می شوی در خیال
مینویسم
چون معتقدم گاهی حتی یک جمله
می تواند حال آدم را خوب کند.

"علی قاضی نظام"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic