دست نوشته های موژان تقوی
نوشته های من فرزندان من هستند پس فرزندان من را تصاحب نکنید!
  صفحه نخست       |       تماس با مدیر       |       پست الکترونیک       |       RSS       |       ATOM
 
-می‌خوام جهانگرد بشم. می‌دونی چرا؟!
- واسه دیدن آدمای مختلف؟! فرهنگای مختلف؟! نه نه، فهمیدم، فقط به خاطر اینکه دلت می‌خواد‌.
- آدمای مختلف رو میتونم از طریق خوندن کتاب بشناسم، با فرهنگای مختلف می‌تونم از طریق فیلما و اینترنت آشنا بشم، ولی تا حدودی این قسمت رو درست گفتی، آره، واسه دل خودم می‌خوام جهانگرد بشم.
- عجیبه، دلت چرا چنین چیزی می‌خواد؟!
- ایمممم. خب بریم سر اصل ماجرا، می‌خوام جهانگرد بشم تا تموم عطرای جهان رو ببینم و تست کنم چون می‌خوام موندگار ترینشون رو پیدا کنم. اون وقت پس از اتمام جهانگردی بر می‌گردم همون کشوری که موندگار ترین عطر رو داشت، یه شیشه خیلی کوچیک از اون عطر رو می‌خرم ...
- واستا، اول بگو چرا یه شیشه خیلی کوچیک؟
- واسه اینکه فقط یه دفعه بشه ازش استفاده کرد.
- وا! این همه گشتن برای پیدا کردن این عطر بعدا ...
- واستا میگم چرا، وقتی برگشتم، اون وقت میرم دم خونه دلبر، قبل از اینکه بهش خبر بدم بیاد پایین، اون عطر رو به دستام، موهام و صورتم می‌زنم. بعدا اون که اومد، حتما اول بغلم می‌کنه. بعدش دستاشو میبره سمت موهام تا متوجه بشه مبادا کوتاه‌شون کرده باشم. حرکت بعدیش گرفتن دستام هست تا از سرماخوردنم جلوگیری کنه، آخر سر هم بوسه‌ای روی پیشونیم می‌زنه تا تاییدی بر خاطر جمع ایش باشه. بعدش که بِرِه خیالم تختِ تخت میشه چون هیچ وقت امکان نداره فراموشم کنه. تا بخواد برای لحظه‌ای وسط گیر و دار زندگی روزمره من رو از یاد ببره از طریق حرکت دستاش یا تکون دادن لباسش از گرما یا اصلا تنها با یه نفس عمیق کشیدن من جلوی چشماش ظاهر می‌شم. پس هیچ‌وقت هیچ‌کس جای من رو حتی لحظه‌ای نمیتونه بگیره. حتی پس از مرگم ...
- این حرف چیه. ااا، نزن این حرف رو. چرا به اینقدر دور فکر می‌کنی؟
- مرگ قبل از اومدنش وقت ملاقات که نمی‌گیره جانم. پس من باید به فکر فراموش نشدنم از خاطر دلبر پس از مرگمَم باشم. خب پس از مرگم دلبر دیگه نمی‌تونه شبیه اون عطر رو پیدا کنه، چون هیچ وقت شیشه اون عطر رو دست من ندیده پس از اسمش بی‌خبره. هیچ کس دیگه‌ای هم با احتمال ۹۹ درصد عطر مشابه من رو نمیزنه چون اون حاصل دور دنیا گشتنه. پس عطر من موندگار ترین خاطره در ذهنش و صد البته زنده‌ترین خاطره در تمامی دقایقش میشه.
- عشق تو تنهایی برای سیراب کردن تمامی گلای دنیا کفایت میکنه. بریم قدم بزنیم شاید هضم کردم این حد از علاقه‌ رو.


۱۳۹۶/۰۱/۱۶

توضیح : داشتم یه دکلمه گوش میدادم که حرف از عطر شد و این متن به ذهنم رسید، ولی بعد از نوشتن هر چی دنبالش گشتم پیداش نکردم.


جهانگرد





نوع مطلب : چاپ شده ها ( بدون رمز)، داستان ها، دکلمه نوشت ها، 
برچسب ها : جهانگرد، عطر، دلبر، موژان تقوی، کتاب شعر بابان 3، چاپ شده، اثر ثبت شده،
ارسال شده در: 16 فروردین 96 :: توسط : موژان تقوی
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: 23 خرداد 95 :: توسط : موژان تقوی
روی لبه بلوار نشسته ام. ماشین ها می ایستند و از هم سبقت می گیرند، می روند و می آیند. آدمها از هر راهی که بتوانند از بلوار عبور می کنند و عرض خیابان را طی می کنند.
سعی می کنم با هر بار قرمز شدن چراغ راهنما به چهره آدم های در حال عبور و راننده های ماشین چشم بدوزم.  شاید چهره آشنایی که دنبالش هستم را پیدا کنم. چهره آشنای من چه کسی جز تو می تواند باشد؟ گمشده و پیدا ی من تنها تو هستی.
ناگهان سه چرخه ای که بار آن گلدان های گل رز و جعبه های بنفشه است پشت چراغ قرمز مجبور به ایستادن می شود.
تنها یک گلبرگ گل رز کفایت می کند برای اینکه من ریز تر خطراتت را مرور کنم.
رویای تو این بود: خانه ای داشته باشی در وسط باغی که دور تا دور آن گلهای رز رنگارنگ کاشته شده باشد. می خواستی این رویایت در آینده به واقعیت بپیوندد.
برای همین من در هر  قرارمان برایت یک شاخه گل رز زرشکی می آوردم. از میان آن همه گل، گل رز را به خاطر رویای تو و رنگ زرشکی آن را به خاطر شباهتش به دل آتش گرفته ام انتخاب می کردم.
این عادتم برای این بود که هر بار از حجم آن باغ رویایی ات کم شود و به گلدان یا باغچه ی کوچکی برسد. تا رویای تو متناسب وضع واقعی من شود اما ...
بعد از مدت ها به شغل دیدبانی مشغول بودن، از فردا به شغل جدیدی مشغول می شوم. به شغل گل فروشی سیار ویژه. ویژه چون فقط گل رز زرشکی می فروشم.
سه چرخه را که خریدم، پشت آن را پر از گل می کنم. آن هم تنها گل رز زرشکی؛ این نشانه من است.
با آن سه چرخه شروع می کنم شهر به شهر گل فروشی کردن، کوچه به کوچه سر زدن، نشانه ات را می دانم. نشانی تو همان جایی است که خانه ای در میان باغ پر از گل رز است. حتما تا الان اویی که در رویایت بود برایت این رویایت را برآورده کرده است.
من نشانی ات را پیدا کردم و به زودی می آیم. شاید منتظرم نباشی ولی من منتظرتم.


1395/02/19






نوع مطلب : چاپ شده ها ( بدون رمز)، داستان ها، متن های ادبی ، 
برچسب ها : گل فروش، گل فروش سیار، موژان تقوی، گواهی اثر، کتاب شعر سال بابان 2، چاپ شده،
ارسال شده در: 19 اردیبهشت 95 :: توسط : موژان تقوی
چشمانش مرا به کجاها که نمی برد.
مردمک سیاه چشمانش آسمان شب است و در آن سیاهی مطلق، تنها یک ستاره می درخشد.
لبخندش شرابی است که با دیدنش  مست مست می شوم و حس هایم به پرواز در می آیند.
زمانی که دستانش بر روی کلاویه های پیانو حرکت می کند، موسیقی حرکت لحظه را می نوازد.
نگاهم محصور انگشتانی است که هر حرکتشان باعث رقص ذره ها می شود؛انگشتان باریک و کشیده!
موهایش دریای همیشه مواج است. در هر موجش نگاه کسی را زندانی می کند. وقتی که موهایش  را افشان می کند، تمام آن نگاه ها بر کشتی سوار می شوند و بر روی دریای طوفانی دلشان لحظه های سختی را سپری می کنند.
می دانم او به من نگاه نمی کند. پیش قراول کاروان نت هاییست که پشت هم می آیند.
او تنها یک پیانویست عاشق است.
معشوق او تنها می تواند یک پیانو باشد.همین!


1394/11/30









نوع مطلب : داستان ها، 
برچسب ها : پیانو، پیانویست، عشق،
ارسال شده در: 30 بهمن 94 :: توسط : موژان تقوی
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: 25 بهمن 94 :: توسط : موژان تقوی
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: 20 بهمن 94 :: توسط : موژان تقوی
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: 26 دی 94 :: توسط : موژان تقوی
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: 25 دی 94 :: توسط : موژان تقوی
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: 21 آذر 94 :: توسط : موژان تقوی
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: 17 آذر 94 :: توسط : موژان تقوی
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: 5 آذر 94 :: توسط : موژان تقوی
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: 3 آذر 94 :: توسط : موژان تقوی
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: 10 آبان 94 :: توسط : موژان تقوی
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: 10 آبان 94 :: توسط : موژان تقوی

رعنا، عزیزم، بیا کنار من قدم بزن. چرا عقب می مونی؟ بهت می گم عصا بردار ولی گوش نمی دی. لجبازی دیگه. عصا فقط مال پیرا که نیست. تو با این که مدت هاست چهره ت تغییر نکرده ولی خب سنت که بالا رفته. بیا دستامو بگیر که با هم قدم برداریم. پا به پای هم راه بریم.

پیر مرد در جنگلی پوشیده از برگ های پاییزی که همراه با هر گامش صدای از هم گسستن تن برگ ها به گوش می رسد در حال قدم زدن هست. گه گاهی برگ هایی رقص کنان از سر هو هو کردن باد پاییزی که اندک سرمایی با خود به همراه دارد از درختانی که انگاری دستشان به خدا می رسد به زمین می افتدند. گهگاهی صدای قار قار کردن کلاغ ها آرامش آنجا را بر هم می زند. با هر بار وزش باد صدایی همچون صدای جاروی رفتگرانی که برگ ها را جارو می کنند به گوش می رسد.

رعنا، یادته با هم برای این که پدرت ما رو نبینه می اومدیم اینجا و چقدر دوتایی خاطره سازی کردیم؟ تو راه می رفتی و می شستی و می خندیدی ، من از تو عکس می گرفتم. حالتیت رو از قلم نمی نداختم. تو دستامو می گرفتی و می گفتی: بیا بدوییم، صدایی که میاد قشنگ میشه. اون موقع هم درختای اینجا بلند بودن.

پرستار به او دارویی تزریق می کند و به دستگاه هایی که به پیر مرد متصل است نگاهی می اندازد و می رود.

برگ های سبز درختان با وزش باد صبحگاه بهاری رقص کنان حرکت می کنند و نور خورشید به سختی خود را از میان انبوه برگ ها رد می کند. پیر مرد قارچ کوچکی بر روی زمین نم ناک جنگل می بیند. کنارش می نشیند و شروع به نوازشش می کند. 

رعنا، بیا ببین چی پیدا کردم. یه قارچ. یادته مسابقه می ذاشتیم هر کی بیشتر پیدا کنه؟ بعد اونها رو به سیخ می کشیدیم و پیش هم انگار غاز بریونی می خوردیم. روی تنها تخته سنگی که اینجا بود می شستیم؟ الانم هوسش رو کردم. گور پدر پیری و مریضی. بیا بازم با هم پیدا کنیم. بدون در میون بودن مسابقه ای.

پیر مرد آن قارچ را از زمین جدا می کند. تکیه بر عصایش می دهد، بر می خیزد و چشم به زمین در پی قارچ می دوزد. کلاهش را از روی سرش بر می دارد و دانه دانه قارچ ها را در آن قرار می دهد.

پسر پیر مرد عکس مادر خود را که درکنار پیر مرد بود را برمی دارد و نگاه می کند. دستان پدرش را می گیرد و سرش را بر روی دست های چروکیده او قرار می دهد. از روی دست تنها دانه های اشک از پی هم در گذرند.

رعنا، می دونی چند مدته که نیومده بودیم این طرفا؟ همیشه برای قدم زدن و متوجه نشدن بابات اینجا رو انتخاب می کردیم. از این به بعد دیگه ترسی از دیده شدن نداریم. این دفعه برای اینکه اینجا همیشه یادمون باشه قبل از کوچ کردنمون بیا یکی از تنها دارایی اینجا به جز درخت که کلاغ هست رو بگیریم و با خودمون ببریم.

پسر پیر مرد ناگهان سرش را از روی دست پدر بر می دارد و دستانش را رها می کند و به انگشتان پیر مرد چشم می دوزد تا بتواند بفهمد حسش توهم بوده یا واقعیت. انگشتان پدر تکان می خور . پسر به تندی سراغ دوست صمیمی اش می رود که پزشک پدرش هست.

دکتر که می آید با نگاه کردن به علائم روی دستگاه ناگهان صورتش جانی دوباره می گیرد. رو به دوستش می کند و می گوید که: خطر رفع شد. باورم نمیشه. معجزه شده. اون می تونه دوباره با تو به خونه بر گرده. اما سه قدم بیشتر نمی تونه راه بره. حواست کامل باید بهش باشه. هر ثانیه ممکنه تفاوتی تو وضعیت جسمیش رخ بده. بهتره که یه خدمتکار بگیری. البته وجود خودت بهتره براش. 

از بلندگوی بیمارستان دکتر را صدا می زنند. دکتر می گوید: برم شاید بازم با معجزه ای رو به رو شدم.

لبخندی از ته دل بر روی صورت هر دو نفر نقش می بندد. پسر پیرمرد با نگاهش که تنها برق شادی و حس تشکر در آن معلوم است، دکتر را بدرقه می کند.

دکتر چند قدمی نرفته باز می گردد و می گوید: اون کلاغ رو اگر می توونی با رضایتش رها کن یا ببر جایی که پدرت نبینتش تا رعنا براش تداعی نشه. 

پسر پیر مرد می گوید: اخه اون تنها بازمانده از اون جنگل و کشورشه.

دکتر وسط حرفش می پرد و می گوید: اون کلاغ براش یاداور اون جنگل و مادرته که باعث میشه گهگاهی به این وضعیت بیوفته و از زمان حال رها بشه و در گذشته سیر کنه. این دفعه بخیر گذشت شاید دفع بعد ...

دکتر با عجله پی دیدن معجزه دیگری می رود و پسر دستان پدرش را می گیرد. گرم شدن تدریجی اش را احساس می کند. منتظر باز کردن چشمان پدرش می ماند تا اولین تصویری که پدر می بیند صورت پسری باشد که شبیه رعنایش هست.



1394/04

پ.ن: بر اساس عکس متن نوشته شده است. عکس در سایت "بازینام" قرار گرفته بود.

این داستان در آدرس مقابل در این سایت قرار گرفته است : http://bazinam.rozblog.com/art/2296

و همچنین در کتاب شعر سال بابان 2 نیز به چاپ رسیده است.







نوع مطلب : چاپ شده ها ( بدون رمز)، داستان ها، 
برچسب ها : موژان تقوی، رعنا، کتاب شعر بابان 2، گواهی اثر، چاپ شده، خاطره جنگل،
ارسال شده در: 30 مرداد 94 :: توسط : موژان تقوی


( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
درباره وبلاگ
دختری هستم که ۲۱ فرودین ماه ۱۳۷۴پا به این دنیا گذاشتم. از دوران مدرسه گه‌گاهی برای دل خودم دست به قلم می‌شدم اما در دوران دبیرستان نوشتن را کمی جدی تر گرفتم. تا اینکه در سال ۱۳۹۴ در گفت‌و‌گویی با رفیق‌جان تصمیم گرفتیم در مسابقه‌ای که وبلاگ میهن بلاگ به نام ماشین زمان برگزار کرد شرکت کنیم. در آن جز نفرات برگزیده شدم. آن نوشته‌ام در مجله چلچراغ به چاپ رسیده است. برگزیده شدنم باعث شد عزمم را برای ادامه‌دادن این راه جزم کنم.
در سال بعدش که ۱۳۹۵ باشد در مسابقه کتابخوانی مجازی جز نفرات برگزیده شدم و ۳ تا از نوشته‌هایم در کتاب شعر سال بابان ۲ توسط انتشارات بابان به چاپ رسید.
در سال ۱۳۹۶ نیز ۴ اثر دیگر من گواهی ثبت اثر گرفت و در کتاب شعر سال بابان 3 نیز به چاپ رسید.
معرفی کتاب، برشی از متن کتاب و داستانک را در وبلاگ یی به آدرس www.fly74.mihanblog.com ، کانال تلگرامی به نام @fly74book و صفحه اینستاگرامی با نام کاربری @fly74.book به ثبت می‌رسانم.
در اینجا نیز داستان کوتاه، اخبار در حیطه نوشتنم، روز نوشت و ... را قرار می‌دهم.


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

قلم می تواند
دستی باشد برای نجات، وقتی غرق می شوی در خیال
مینویسم
چون معتقدم گاهی حتی یک جمله
می تواند حال آدم را خوب کند.

"علی قاضی نظام"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic