دست نوشته های موژان تقوی
نوشته های من فرزندان من هستند پس فرزندان من را تصاحب نکنید!
  صفحه نخست       |       تماس با مدیر       |       پست الکترونیک       |       RSS       |       ATOM
 
چه باد خنکی در حال وزیدن است. چه حس خوبی ست، حس لمس باد همراه شنیدن حرف‌هایش. چه منظره زیبایی. از جایی که من ایستاده‌ام، انگاری همه‌ی شهر زیر سلطه من است. برج میلاد را نگاه می‌کنم، چه زیبا نور پردازی شده است. چقدر همه چیز زیبا به نظر می‌رسد.
چراغ‌های روشن تک‌تک خانه‌ها، اعلام حضور حداقل یک داستان شگفت‌انگیز در هر کدام است.
هنگامی که بر روی سکو های پارک پرواز سعادت‌آباد می‌نشینی، چشم‌هایت را ببند و بگذار ذهنت به آنجا که نیاز می‌بیند ببردت، بگذار در مسیر افکارت حرکت کنی. می‌توانی تنها در چند دقیقه تمام خستگی آن روز را از تن به در کنی.
چشمانم را می‌بندم، میان اتفاق‌های زندگی‌ام در حال گردش هستم تا اتفاقی که سراسر شیرینی ست را بیابم.
یافتم! ده سال پیش، تمام حس ذوق و شوقم خلاصه می‌شد در دیدن فرودگاه از بالکن اتاقم.
باران که می‌بارید، تک‌تک هواپیما های فرودگاه مهرآباد را نشان پدر و مادرم می‌دادم. 
زمانی که از خوش آمد گفتن و بدرقه کردن ده بهار توسط من می‌گذشت ، از روی همان تراس هر صبح پدرم مرا با چشمانش تا رسیدنم به مدرسه بدرقه‌ام می‌کرد و مادرم هر ظهر با انتظار کشیدن بر روی آن تراس به استقبالم می‌آمد.
هنگام بازگشت از مدرسه، با افتخار کلید خانه را در دست می‌گرفتم و کیف چرخدارم را دنبالم راه می‌انداختم و به سمت خانه که در انتهای کوچه بود، حرکت می‌کردم و در جواب هم‌کلاسی‌هایم که جهت حرکتم برایشان سوال بود، انگشتانم را به سمت تراس خانه می‌گرفتم و می‌گفتم: "اونجا خونمونه".
هر بعدظهر من از همان تراس به حیاط خانه‌مان می‌نگریستم تا از آمدن هم بازی‌هایم مطلع شوم. 
هر شب از همان تراس مادر با مهربانی من را صدا می‌کرد تا برای شام به خانه برگردم واین تکرار فرا خواندنم هر بار تا سی دقیقه ادامه می‌یافت.
هر شب که هوا پنبه پنبه ابر های آسمانش را هدیه به زمین می‌کرد، تا صبح بار ها بر می‌خیزیدم و به تراس می‌رفتم تا مقدار برف را با چشمانم از طریق پشت‌بام خانه روبه‌رویی‌مان، اندازه‌گیری کنم تا از خبر تعطیلی مدرسه‌ام زودتر از گوش‌دادن به اخبار با خبر شوم.
ده سال پیش تمام خاطره من در تراس آن خانه خلاصه می‌شد.
چه مرور خوبی بود، چقدر این خاطره‌ها و آن خانه را دوست دارم. هنوز هم گاهی به دیدن آن خانه می‌روم و به تراسش نگاه می‌کنم. ده سال پیش که ده ساله بودم تمام شادی من در شیطنت‌های بچگانه‌ام خلاصه می‌شد، تمام خواسته‌هایم قابل دست یافتنی بودند. تنها غمم، بالا رفتن از پله‌های چهار طبقه‌ای خانه‌مان بود. زندگی طعم شیرینی داشت. دغدغه‌ام قشنگترین شدن کاردستی‌ام میان کاردستی بچه‌های کلاس بود.
به فکر فرو می‌روم و با خود می‌گوییم: ده سال پیش با تجربه و شناخت الانم اگر بودم، چه می‌کردم؟ 
ده سال پیش اگر می‌دانستم افراد برای به اهتزاز در آوردن پرچم خود دیگری را سکوی پرتاب خود قرار می‌دهند، دیگر بذر مهربانی بی‌دلیل در دل هر کس سعی نمی‌کردم بکارم.
ده سال پیش اگر می‌دانستم زندگی و آدم ها و رفتار ها شاید بشود گفت شامل تنها تعداد انگشت شماری قاعده ثابت هستند و کل آنها استثنا هستند دیگر نمی‌تواستم برای رفتار های اشتباه آدم‌ها برای خودم دلیل بیاورم. دیگر هدف‌هایم برایم معنای دست‌یافتنی نمی‌داد.
ده سال پیش اگر می‌دانستم هر آهی که از عمق وجود می‌آید حقیقی نیست و هر بیماری واقعا دارای آن بیماری که می‌گوید نیست. دیگر نمی‌توانستم تا کسی را می بینم دلم به درد آید و بی تفکر کمکی به او بکنم.
اگر ده سال پیش با تفکر و شناخت الانم زندگی می‌کردم در واقع دیگر بچگی نمی‌کردم، وارد دنیای آدم‌نما ها می‌شدم که حرف‌هایشان هیچ شباهت به عملشان در شرایط غیر مناسب ندارد. آن وقت دیگر از کمکی که به پیرمردی کردم تا میوه‌های خریداری‌شده‌اش را به خانه برساند لذت نمی‌بردم یا شاید اصلا انجامش نمی‌دادم. دیگر از کمکی که به هم‌کلاسی‌ام در درس می‌کردم سرشار از حس شادی نمی‌شدم. دیگر خیلی از کار ها را که نشان انسان بودن هست را نمی‌کردم. 
الان همان طعم شیرین آن تجربه‌ها و احساس‌ها باعث شد هنوز هم بی‌دریغ سعی در پخش‌کردن بذر مهربانی کنم و باز هم با شنیدن درد و مشکل هر فردی در خودم فرو روم و در حد توانم به او کمک کنم . 
ده سال پیش اگر آدم الان بودم مطمیناً آدم ۲۰ ساله‌یی که هستم، نبودم.


1394/05

توضیح: این نوشته ایراد های بسیاری دارد که با خواندن از رویش متوجه شده ام اما نوشته‌ی اصلی‌ای که با آن در مسابقه شرکت کرده‌ام را ترجیح می‌دهم قرار دهم. در واقع بدون رفع کردن ایراد هایش. بابت ایراد هایش شرمنده






نوع مطلب : اخبار اتفاق ها، چاپ شده ها ( بدون رمز)، 
برچسب ها : تراس خاطره من، موژان تقوی، میهن بلاگ، من امروز ده سال قبل، ماشین زمان، چاپ شده،
ارسال شده در: 28 شهریور 94 :: توسط : موژان تقوی


 
درباره وبلاگ
دختری هستم که ۲۱ فرودین ماه ۱۳۷۴پا به این دنیا گذاشتم. از دوران مدرسه گه‌گاهی برای دل خودم دست به قلم می‌شدم اما در دوران دبیرستان نوشتن را کمی جدی تر گرفتم. تا اینکه در سال ۱۳۹۴ در گفت‌و‌گویی با رفیق‌جان تصمیم گرفتیم در مسابقه‌ای که وبلاگ میهن بلاگ به نام ماشین زمان برگزار کرد شرکت کنیم. در آن جز نفرات برگزیده شدم. آن نوشته‌ام در مجله چلچراغ به چاپ رسیده است. برگزیده شدنم باعث شد عزمم را برای ادامه‌دادن این راه جزم کنم.
در سال بعدش که ۱۳۹۵ باشد در مسابقه کتابخوانی مجازی جز نفرات برگزیده شدم و ۳ تا از نوشته‌هایم در کتاب شعر سال بابان ۲ توسط انتشارات بابان به چاپ رسید.
در سال ۱۳۹۶ نیز ۴ اثر دیگر من گواهی ثبت اثر گرفت و در کتاب شعر سال بابان 3 نیز به چاپ رسید.
معرفی کتاب، برشی از متن کتاب و داستانک را در وبلاگ یی به آدرس www.fly74.mihanblog.com ، کانال تلگرامی به نام @fly74book و صفحه اینستاگرامی با نام کاربری @fly74.book به ثبت می‌رسانم.
در اینجا نیز داستان کوتاه، اخبار در حیطه نوشتنم، روز نوشت و ... را قرار می‌دهم.


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

قلم می تواند
دستی باشد برای نجات، وقتی غرق می شوی در خیال
مینویسم
چون معتقدم گاهی حتی یک جمله
می تواند حال آدم را خوب کند.

"علی قاضی نظام"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic