دست نوشته های موژان تقوی
نوشته های من فرزندان من هستند پس فرزندان من را تصاحب نکنید!
  صفحه نخست       |       تماس با مدیر       |       پست الکترونیک       |       RSS       |       ATOM
 
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: 10 آبان 94 :: توسط : موژان تقوی

کمک کردن حتما نباید همراه با صرف کردن هزینه باشه، همین که فکر و قلبت درگیر کمک کردن باشه، روزگار جوری برنامه برات میچینه که بتونی به کمک کردن‌هات، به خواسته‌های قلبیت برسی.

امشب برنامه خندوانه یکی از بهترین کارها رو انجام داد. این انتخاب به ذهن توانمند آقای جوان بر میگرده و شاید یک رنگ بودن قلبشون.
تعدادی از افراد حاضر در استدیو رو به بهونه مصاحبه گرفتن انتخاب کردن و  به پشت استدیو بردن تا متوجه صحبت‌هاشون نشن، از هر کسی در آخر می پرسیدند: اگه پنج میلیون تومن پول بهت الان میدادن، چیکار می‌کردی؟ 

پاسخ‌هایی که شنیده می‌شد:

 به همسرم می‌دادم،

 به سفر زیارتی می‌رفتم.

یه پسری برگشت گفت: پنج میلیون رو همش رو به یه کسی می‌دادم.

- به کی ؟!

- به کسی که میدونم به پنج هزار تومن هم نیازمنده.

- اگه ده میلیون داشتی چیکار میکردی؟

- پنج میلیون رو به همون شخص می‌دادم، بقیه رو بین پنج نفر نیازمند پخش می‌کردم.

 

در همون لحظه آقای جوان پاکتی رو سمتش می‌گیرن. پاکت رو باز میکنه  و شوک زده میشه. درون پاکت تنها یک چک ده میلیون تومنی بود. آرزوش در همون لحظه به حقیقت پیوست. حسی که آقای جوان و اون پسر تجربه کردند هرگز فراموششون نمیشه. تا آخر عمر اون پسر هر کاری که میکنه در راستای کمک به افراد نیازمند هست. من بیننده، دوستدار تجربه این حس هستم پس سعی میکنم این تجربه رو به دست بیارم. ترویج محبت و به فکر هم بودن به بهترین حالت.

شاید آرزو های محال تنها در ثانیه‌ای به واقعیت تبدیل شوند. دلت پاک باشد آرزوهای محالت می‌شود در آینده‌ای نزدیک خاطره‌ای شیرین.

 

پ.ن: وقتی این صحنه رو دیدم یاد کلیپی که زمانی در برنامه‌های گفت‌وگو مجازی  دست به دست می‌شد  افتادم: زباله‌ای بر روی زمین بود و هر کس به راحتی از کنار اون عبور می‌کرد . وقتی کسی اون زباله رو به درون سطل زباله مینداخت همه برای اون دست زدند .

 


1394/08

 

 






نوع مطلب : روز نوشت ها، 
برچسب ها : خندوانه، رامبد جوان، کمک، موژان تقوی،
ارسال شده در: 5 آبان 94 :: توسط : موژان تقوی
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: 30 مهر 94 :: توسط : موژان تقوی
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: 30 مهر 94 :: توسط : موژان تقوی
با رفیق‌جان درگیر صحبت بر سر کامپیوتر و تبلت بودیم که به تبلت surface رسیدیم. قرار گذاشتیم اگر هر کدام مان تبلت خواستیم بخریم این مدل را خریداری کنیم. چند روز بعد رفیق‌جان با شور و ذوقی آمد و خبر از مسابقه میهن بلاگ به نام ماشین زمان داد. مسابقه از این قرار بود که سایت میهن بلاگ مسابقه ای به نام ماشین زمان با موضوع من امروز، ده سال قبل برگزار نمود که قرار بر آن شد هر کس نوشته‌ای به هر صورت بر اساس این تفکر که اگر با تجربه و شخصیت الان به ده سال قبل برود چگونه می‌شود؟! زندگی، خودش، اتفاق ها و ...
 دلیل آن شور و ذوق جایزه نفرات برتر بود. به نفرات برتر تبلت surface تعلق می‌گرفت. قرار بر آن شد که هر کدام شرکت کنیم و از سه تبلت دو تبلت را از آن خود کنیم. شرکت کردیم و صبح یکی از روز ها با من تماس گرفته شد و خبر از برنده شدنم دادند اما تا روز مراسم و لحظه اعلام اسامی از برتر یا برگزیده شدنم اطلاعی نداشتم. لحظه ای بعد از  با خبر  شدنم به رفیق‌جان زنگ زدم. متوجه شدم در حرم امام رضا لحظه‌ی آخر خواست دعایی بکند، آن لحظه قرعه به نام من افتاد و دعا کرد که در مسابقه برنده شوم.  
پس از سخنرانی داوران که آقایان  اسدالله امرایی،  سروش صحت و خانم  لیلی رشیدی بودند، اسامی را اعلام کردند و بنده جز نفرات برگزیده شدم و Ipad Air نصیبم شد. نوشته افراد برتر، برگزیده و تقدیر شده نیز در کتابی به نام من امروز ده سال قبل به چاپ رسید و بین خود این افراد توزیع شد.
داوری به این صورت بود که نوشته‌ها را بین ۳ داور به طور مساوی تقسیم شده بود و هر داور دو نوشته یکی به عنوان نوشته برتر و دیگری به عنوان برگزیده انتخاب می‌کرد. نوشته‌ی من به نام تراس خاطره من توسط جناب آقای  اسدالله امرایی انتخاب شد.
قابل ذکر هست که همین برگزیده شدن شروع جدی گرفتن نوشتن برای من بود.
این نوشته در  مجله چلچراغ به شماره ۶۳۹ به تاریخ شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۴ به چاپ رسید.

مهر ۱۳۹۴ 

پ.ن: قابل ذکر هست که هر دو پس از مدتی به تبلت خود رسیدیم.









نوع مطلب : اخبار اتفاق ها، چاپ شده ها ( بدون رمز)، 
برچسب ها : مسابقه، ماشین زمان، تراس خاطره من، موژان تقوی،
ارسال شده در: 30 مهر 94 :: توسط : موژان تقوی
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: 30 مهر 94 :: توسط : موژان تقوی
به دور دست ها می نگرم.
منتظر از راه رسیدن رخدادم.
دیر گاهی ست در راه رسیدن به من است.
پرده را کنار می زنم و می نگرم به خیابانی که سراسر خاکی ست.
شاید رخداد با چمدانی که از خوبی و شادی پر شده است همراه با کیسه ای در دست که رویاهای من در آن است برسد.
شاید راه پستی و بلندی دارد و طی کردن آن طول می کشد ولی من می دانم یک روز کنار همین پنجره صندلی دو نفره ای می گذارم. من با رخداد به نوشیدن چای شمال ایران همراه با کیکی که چند لحظه پیش از آن پخته ام می پردازیم.
من گله از دیر آمدنش نمی کنم. تنها به رسیدن رخداد همراه با چمدانی پر از شادی و کیسه ای پر از رویاهایم فکر می کنم و با لبخندی بر لب خوش آمد می گویم.
من به هر آنچه که بخواهم میرسم.



1394/09

 پ.ن: رخداد :اتفاق، پیش آمد.








نوع مطلب : چاپ شده ها ( بدون رمز)، متن های ادبی ، 
برچسب ها : رخداد، رویا، موژان تقوی، کتاب شعر بابان 2، گواهی اثر، چاپ شده،
ارسال شده در: 30 مهر 94 :: توسط : موژان تقوی
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: 30 مهر 94 :: توسط : موژان تقوی
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: 30 مهر 94 :: توسط : موژان تقوی
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: 28 مهر 94 :: توسط : موژان تقوی
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: 18 مهر 94 :: توسط : موژان تقوی
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: 18 مهر 94 :: توسط : موژان تقوی
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: 18 مهر 94 :: توسط : موژان تقوی
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: 15 مهر 94 :: توسط : موژان تقوی
چه باد خنکی در حال وزیدن است. چه حس خوبی ست، حس لمس باد همراه شنیدن حرف‌هایش. چه منظره زیبایی. از جایی که من ایستاده‌ام، انگاری همه‌ی شهر زیر سلطه من است. برج میلاد را نگاه می‌کنم، چه زیبا نور پردازی شده است. چقدر همه چیز زیبا به نظر می‌رسد.
چراغ‌های روشن تک‌تک خانه‌ها، اعلام حضور حداقل یک داستان شگفت‌انگیز در هر کدام است.
هنگامی که بر روی سکو های پارک پرواز سعادت‌آباد می‌نشینی، چشم‌هایت را ببند و بگذار ذهنت به آنجا که نیاز می‌بیند ببردت، بگذار در مسیر افکارت حرکت کنی. می‌توانی تنها در چند دقیقه تمام خستگی آن روز را از تن به در کنی.
چشمانم را می‌بندم، میان اتفاق‌های زندگی‌ام در حال گردش هستم تا اتفاقی که سراسر شیرینی ست را بیابم.
یافتم! ده سال پیش، تمام حس ذوق و شوقم خلاصه می‌شد در دیدن فرودگاه از بالکن اتاقم.
باران که می‌بارید، تک‌تک هواپیما های فرودگاه مهرآباد را نشان پدر و مادرم می‌دادم. 
زمانی که از خوش آمد گفتن و بدرقه کردن ده بهار توسط من می‌گذشت ، از روی همان تراس هر صبح پدرم مرا با چشمانش تا رسیدنم به مدرسه بدرقه‌ام می‌کرد و مادرم هر ظهر با انتظار کشیدن بر روی آن تراس به استقبالم می‌آمد.
هنگام بازگشت از مدرسه، با افتخار کلید خانه را در دست می‌گرفتم و کیف چرخدارم را دنبالم راه می‌انداختم و به سمت خانه که در انتهای کوچه بود، حرکت می‌کردم و در جواب هم‌کلاسی‌هایم که جهت حرکتم برایشان سوال بود، انگشتانم را به سمت تراس خانه می‌گرفتم و می‌گفتم: "اونجا خونمونه".
هر بعدظهر من از همان تراس به حیاط خانه‌مان می‌نگریستم تا از آمدن هم بازی‌هایم مطلع شوم. 
هر شب از همان تراس مادر با مهربانی من را صدا می‌کرد تا برای شام به خانه برگردم واین تکرار فرا خواندنم هر بار تا سی دقیقه ادامه می‌یافت.
هر شب که هوا پنبه پنبه ابر های آسمانش را هدیه به زمین می‌کرد، تا صبح بار ها بر می‌خیزیدم و به تراس می‌رفتم تا مقدار برف را با چشمانم از طریق پشت‌بام خانه روبه‌رویی‌مان، اندازه‌گیری کنم تا از خبر تعطیلی مدرسه‌ام زودتر از گوش‌دادن به اخبار با خبر شوم.
ده سال پیش تمام خاطره من در تراس آن خانه خلاصه می‌شد.
چه مرور خوبی بود، چقدر این خاطره‌ها و آن خانه را دوست دارم. هنوز هم گاهی به دیدن آن خانه می‌روم و به تراسش نگاه می‌کنم. ده سال پیش که ده ساله بودم تمام شادی من در شیطنت‌های بچگانه‌ام خلاصه می‌شد، تمام خواسته‌هایم قابل دست یافتنی بودند. تنها غمم، بالا رفتن از پله‌های چهار طبقه‌ای خانه‌مان بود. زندگی طعم شیرینی داشت. دغدغه‌ام قشنگترین شدن کاردستی‌ام میان کاردستی بچه‌های کلاس بود.
به فکر فرو می‌روم و با خود می‌گوییم: ده سال پیش با تجربه و شناخت الانم اگر بودم، چه می‌کردم؟ 
ده سال پیش اگر می‌دانستم افراد برای به اهتزاز در آوردن پرچم خود دیگری را سکوی پرتاب خود قرار می‌دهند، دیگر بذر مهربانی بی‌دلیل در دل هر کس سعی نمی‌کردم بکارم.
ده سال پیش اگر می‌دانستم زندگی و آدم ها و رفتار ها شاید بشود گفت شامل تنها تعداد انگشت شماری قاعده ثابت هستند و کل آنها استثنا هستند دیگر نمی‌تواستم برای رفتار های اشتباه آدم‌ها برای خودم دلیل بیاورم. دیگر هدف‌هایم برایم معنای دست‌یافتنی نمی‌داد.
ده سال پیش اگر می‌دانستم هر آهی که از عمق وجود می‌آید حقیقی نیست و هر بیماری واقعا دارای آن بیماری که می‌گوید نیست. دیگر نمی‌توانستم تا کسی را می بینم دلم به درد آید و بی تفکر کمکی به او بکنم.
اگر ده سال پیش با تفکر و شناخت الانم زندگی می‌کردم در واقع دیگر بچگی نمی‌کردم، وارد دنیای آدم‌نما ها می‌شدم که حرف‌هایشان هیچ شباهت به عملشان در شرایط غیر مناسب ندارد. آن وقت دیگر از کمکی که به پیرمردی کردم تا میوه‌های خریداری‌شده‌اش را به خانه برساند لذت نمی‌بردم یا شاید اصلا انجامش نمی‌دادم. دیگر از کمکی که به هم‌کلاسی‌ام در درس می‌کردم سرشار از حس شادی نمی‌شدم. دیگر خیلی از کار ها را که نشان انسان بودن هست را نمی‌کردم. 
الان همان طعم شیرین آن تجربه‌ها و احساس‌ها باعث شد هنوز هم بی‌دریغ سعی در پخش‌کردن بذر مهربانی کنم و باز هم با شنیدن درد و مشکل هر فردی در خودم فرو روم و در حد توانم به او کمک کنم . 
ده سال پیش اگر آدم الان بودم مطمیناً آدم ۲۰ ساله‌یی که هستم، نبودم.


1394/05

توضیح: این نوشته ایراد های بسیاری دارد که با خواندن از رویش متوجه شده ام اما نوشته‌ی اصلی‌ای که با آن در مسابقه شرکت کرده‌ام را ترجیح می‌دهم قرار دهم. در واقع بدون رفع کردن ایراد هایش. بابت ایراد هایش شرمنده






نوع مطلب : اخبار اتفاق ها، چاپ شده ها ( بدون رمز)، 
برچسب ها : تراس خاطره من، موژان تقوی، میهن بلاگ، من امروز ده سال قبل، ماشین زمان، چاپ شده،
ارسال شده در: 28 شهریور 94 :: توسط : موژان تقوی


( کل صفحات : 14 )    ...   7   8   9   10   11   12   13   ...   
 
درباره وبلاگ
دختری هستم که ۲۱ فرودین ماه ۱۳۷۴پا به این دنیا گذاشتم. از دوران مدرسه گه‌گاهی برای دل خودم دست به قلم می‌شدم اما در دوران دبیرستان نوشتن را کمی جدی تر گرفتم. تا اینکه در سال ۱۳۹۴ در گفت‌و‌گویی با رفیق‌جان تصمیم گرفتیم در مسابقه‌ای که وبلاگ میهن بلاگ به نام ماشین زمان برگزار کرد شرکت کنیم. در آن جز نفرات برگزیده شدم. آن نوشته‌ام در مجله چلچراغ به چاپ رسیده است. برگزیده شدنم باعث شد عزمم را برای ادامه‌دادن این راه جزم کنم.
در سال بعدش که ۱۳۹۵ باشد در مسابقه کتابخوانی مجازی جز نفرات برگزیده شدم و ۳ تا از نوشته‌هایم در کتاب شعر سال بابان ۲ توسط انتشارات بابان به چاپ رسید.
در سال ۱۳۹۶ نیز ۴ اثر دیگر من گواهی ثبت اثر گرفت و در کتاب شعر سال بابان 3 نیز به چاپ رسید.
معرفی کتاب، برشی از متن کتاب و داستانک را در وبلاگ یی به آدرس www.fly74.mihanblog.com ، کانال تلگرامی به نام @fly74book و صفحه اینستاگرامی با نام کاربری @fly74.book به ثبت می‌رسانم.
در اینجا نیز داستان کوتاه، اخبار در حیطه نوشتنم، روز نوشت و ... را قرار می‌دهم.


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

قلم می تواند
دستی باشد برای نجات، وقتی غرق می شوی در خیال
مینویسم
چون معتقدم گاهی حتی یک جمله
می تواند حال آدم را خوب کند.

"علی قاضی نظام"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic